|
یک شنبه 22 خرداد 1390برچسب:, :: 20:38 :: نويسنده : م-ه
![]() مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی ، صاعقهای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش میرفت. پیاده روی درازی بود ، تپه بلندی بود ، آفتاب تندی بود ، عرق میریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه بان کرد و گفت : روز بخیر ، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است ؟
دروازهبان : روز به خیر ، اینجا بهشت است. مرد گفت : چه خوب که به بهشت رسیدیم ، خیلی تشنهایم. دروازه بان به چشمه اشاره کرد و گفت : میتوانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان میخواهد بنوشید. مزد گفت : اسب و سگم هم تشنهاند. نگهبان : واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است. مرد خیلی ناامید شد اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند ، به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه ، دروازهای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز میشد. غریبه ای در زیر سایه درختها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود ، احتمالأ خوابیده بود. مرد گفت : روز بخیر ! غریبه با سرش جواب داد. مرد گفت : ما خیلی تشنهایم . من ، اسبم و سگم. غریبه به جایی اشاره کرد و گفت : میان آن سنگها چشمهای است ، هرقدر که میخواهید بنوشید. مرد ، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند. سپس از غریبه تشکر کرد. غریبه گفت : هر وقت که دوست داشتید ، میتوانید برگردید. مرد پرسید : فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست ؟ غریبه جواب داد : بهشت !!! مرد گفت : بهشت ؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است !؟! غریبه گفت : آنجا بهشت نیست ، دوزخ است. مرد حیران ماند : باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند ! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود ! غریبه گفت : کاملأ برعکس ؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما میکنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند ، همانجا میمانند !!! نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |